آرامش اینجا ، وصف نشدنی است، آرام گرفته بر ورودی مسجد حوزه با آجرهای سرخ و آب نمای فیروزه و سنگ های سپید.
آرامش اینجا، انگار همه ما را که در این شهردود گرفته، نفسهایمان به شماره افتاده است، از هیاهوی پایتخت و پل همیشه شلوغ و پرترافیک حافظ می برد به خود شیراز، به حرم نازنین شاهچراغ (ع) ، به نارنجستان یا به یک دشت گل محمدی، یا می برد به یک نقاشی پر نقش و نگار استاد فرشچیان ....
امروزاینجا میهمانی بزرگی برپاست، شهدای غواص حوزه هنری، بعد از ظهر پنجشنبه اولین هفته اردیبهشت، میهمان عزیزی دارند، «جانی بت اوشانا» جوان قهرمانی از هموطنان آشوری که 38 سال پیش آسمانی شد و حالا پیکر پاکش به خانه پدری بازگشته است.
خانه پدری اما حالا خاموش است، پدر، مادر و سه برادر جانی همه زیرخاکند، چشم به راه بازگشت جوان قهرمان خانواده ، حالا اما او آمده است، در روزهایی که همه خانواده آسمانی شده اند .
اما او اینجا در این قطعه از خاک وطن، اصلا غریبه نیست، آشناتر از هر آشنایی است، مادران، پدران، برادران و خواهران شهدای زیادی امروز اینجایند تا جانی بت اوشانا تنها نباشد، فرماندهان، افسران و سربازان زیادی اینجا جمع شدهاند تا با سلام نظامی پیکر پاک او را بدرقه کنند،هنرمندان ، نویسندگان و اهل ادب فراوانی چون شمع گرد تابوت اویند،می بویند، می بوسند و به این تابوت ، برای تبرک دست می کشند و بردیده می مالند.
پایان چشمانتطاریها
از همان اسفندماه 1401 که انجمن آشوریان تصویری از یک جوان آشوری که 38 سال پیش، در 24سالگی و درعملیات بدر جاویدالاثر شد را منتشر کرد، حالم دگرگون بود.
هر بار که توفیق حضور در مراسم تشییع پیکر شهدا را پیدا کردم، غمناکترین تصویرها را از مادران شهدای گمنامی به خاطر دارم که آغوششان را با عکس قاب گرفته دلبندشان پر کرده بودند و با سری خم شده ، زیرلب روضه میخواندند و به پهنای صورتشان اشک سرازیر بود.
مراسم وداع با این شهید، اما متفاوت از مراسمهای وداع با شهدایی بود که در آنها شرکت کرده بودم؛ جدا از اینکه شهید جانی بت اوشانا، آشوری بود و روی پرچم جمهوری اسلامی ایران که تابوتش را در برگرفته، علامت صلیب نقش بسته بود، در مراسمش خبری از استقبال خانواده و پایان چشم انتظاریها وجود نداشت. پدر و مادر جانی بت و برادرانش چند سالی است که از دنیا رفتهاند و به وصل عزیزشان رسیده اند.
پیشقراول آیین سوگ
قرار است تا لحظاتی دیگر، میهمان عزیز از راه برسد، فرماندهان ارتش و رزمندگان دوران دفاع مقدس، پشت تریبون میروند و از خاطرات آن روزهای سراسر حماسه می گویند، جمعیت زیادی در محوطه حوزه هنری آرام و محزون به خاطرات گوش می دهند، همه منتظر لحظه دیدارند، لحظه دیدار نزدیک است...
ساعت 18 است که گروه دمام زنی شروع به نواختن آن آوای حزین اما پرافتخار جنوبی می کند ، همه حاضران می دانند که این نوا، یعنی تا لحظاتی دیگر لحظه بزرگ دیدار محبوب می رسد، اگرچه در این مراسم خانواده شهید حضور ندارند، اما خیلیهای آمدهاند تا مادرانه، خواهرانه، پدرانه و برادرانه تابوتش را در آغوش بگیرند و به استقبالش بروند.
شهید جانی بت اوشانا، از سربازان ارتش بود که سال 1362 ، در عملیات بدر به شهادت رسید، به همین دلیل است که روی شانههای دژبانان ارتش تشییع میشود و افسران ارتش و دانشجویان دانشگاه امام علی(ع) در مراسم استقبال از او حضور دارند و به او احترام نظامی می گذارند.
«شب خاطره» ای که خاطره شد
«شب خاطره»، محفل بازخوانی روایتهایی از عملیاتهای غرورآفرین، از مردان و زنان دلاوری که در دوران دفاع مقدس، افتخار آفرینی کردند، از قهرمانان گمنامی که جانشان را فدای وطن کردند و... است ، این محفل، پنجشنبههای اول هر ماه در حوزه هنری برگزار میشود؛ مراسمی که با ایده محمدحسین قدمی شکل گرفت و از سال 1371 تا کنون (که 345اُمین برنامه را پشت سر میگذارد) پابرجاست و حتی یک ماه هم تعطیل نشده است.
محمدحسین قدمی درباره این برنامه خاطره سازمیگوید: «عنایت خدا و شهدا بود که هیچ برنامهای در هیچ ماهی لغو نشد؛ البته همه دوستان هم همت کردند ، در این مدت، خیلی وقتها به دلیل برنامههای دیگری که در حوزه هنری ترتیب داده میشد، ناچاربودیم محل برگزاری مراسم را جابجا کنیم اما هیچ علتی مانع برگزاری ماهانه مراسم نشد.»
او تعبیر جالبی به کار می برد و میگوید : سراسر این مراسم، قند است، راویانی که در شب خاطره روایتی از دوران جنگ تحمیلی تعرف کردهاند، سخنشان قند است، همگی این راویان انسانهایی بزرگ و شاخص بوده و هستند، چهرههایی همچون شهید صیاد شیرازی، خانم مرضیه دباغ ، مرحوم ابوترابی، صادق آهنگران و خیلیهای دیگر در آن حضور داشته اند، اما تشییع پیکر شهید برای اولین بار است که در این مراسم صورت می گیرد و بنا داریم از ماههای دیگر و در هر برنامهای میزبان یک شهید باشیم» .
به رسم ما مسلمانها
درست است که مادر در خانه نیست تا کوچه را برای بازگشت عزیزکردهاش آب و جارو کند و با منقل اسپند، به استقبال مسافر 38 سالهاش برود، درست است که پدر و برادران این قهرمان آشوری حضور ندارند تا او را در آغوش بکشند و سر بر شانه مردانه هم بگذارند و غبار چند ساله را از دوش هم بتکانند، اما امروز در محوطه حوزه هنری ، در جوار مزار شهدای غواص ، انگار همه خانواده جانی بت حاضرند، اینجا برای سرباز وطن همه سنگ تمام می گذارند، به رسم ما مسلمانها ، نوای «لا اله الا الله» و عطر خوش صلوات همه فضا را پرکرده است.
پیکرشهید جانی بت اوشانا روز جمعه 8 اردیبهشت در کلیسای حضرت یوسف تشییع و در شهر اسلامشهر آرام میگیرد اما حالا دیگر اطمینان داریم که شهید وطن، به آرزوی ساعتهای پایانی عمر دنیاییاش رسیده است؛ همان که در وصیتنامهاش نوشته بود: «مادر جان در این لحظه دلم خیلی هوایت را کرده چون روی یک سطح خاکی نشستهام و در جلو چشمانم، لحظهای مجسم میشود که شما برای گرم نگه داشتنم به بالای سرم میآمدی و خوابت را حرام میکردی. ای کاش در این لحظه اینجا بودی تا دستهای پر مهر و محبتت را در دست گیرم و بوسههای فراوانی را نثارت سازم».
امروزمادران شهدای زیادی اینجا هستند تا دست های پرمهر و محبت این فرزند وطن را در دست بگیرند و بر تابوت پر افتخار او بوسه های فراوان نثار کنند.
انتهای پیام/
نظر شما